پرنیان

وبلاگ گروه پرنیان

غروب جمعه شد و ...

غروب جمعه شد و باد ایستاده بیایی

که فرش پای تو باشد اگر پیاده بیایی

و آب سینه سپر کرده بر عناصر دیگر

که روی شانه ی خیسش قدم نهاده بیایی

و جمعه هاست جدل می کنند یکسره باهم

ز راه چشم ز دل از کدام جاده بیایی

بخوانمت به همین واژه های الکن و خیسم

ببینمت به همین لحن صاف و ساده بیایی

غروب جمعه شد و کفش هام جفت شدند

دلم تپید که شاید اجازه داده بیایی

علی کریمی کلایه

  
نویسنده : محمّدرضا ناصری ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩